من لي غیرك

هیچکی تو رو دوست نداره!

 بچه که بودم مهمون میومد  خونمون از اووول تا آخرش مثل خان مینشستم پهلوش و تکون نمیخوردم...

بعد بقیه پذیرایی میکردن که منم مفیوض میشدم حسابی

تا جایی که خواهرم حرصش گرفت و یبار گفت: ببین مطمئن باش هیچکی نمیاد تو رو ببینه؛ بخاطر تو نمیان اینجا که از اول تا آخرش میشینی کنار مهمون بفرما  آشپزخونه و پذیرایی کن شما!:|

روی اون جمله ی کسی نمیاد تو رو ببینه خیلی تاکیید کرد...

توعالم بچگی یکم دو دوتا چهار تا کردم و اولش یکم دلم گرفت که خب چرا هیچکی نمیاد منو ببینه بی ادبا:/

تاثیرش الان خیلی در من هست یک مهمان گریز بدی هستم که مهمون باید قسم بخوره به خدا اومدم خودتو ببینم بیا یه دقیفه بشین)(البته هنوزم نمیان که منو ببینن چون این جمله رو هیچکس نگفت:دی)

بعد میگن چرا تو غریب پسندی هی به دوستات میپردازی!!

شمع و کبریت

شمع: از تو می‌ترسم، قاتل من هستی
کبریت: از من نترس، از ریسمانی بترس که در دل خود جای دادی!
عامل نابودى انسان‌ها تفكرات منفى است...
کپی است...

سوتیجات!

این پست حکایت یکی از بزرگ ترین سوتی های دنیاست..

که احتمالا خیلیاتون  نچ نچ گویان ترک کنین این وب رو:|

اون روز با دوستم نشسته بودیم تو اتوبوس به مقصد دانشگاه.یه خانمی نرسیده به ترمینال به کمک راننده گفت آقا لطفا واکر من رو بدین پیاده میشم

من و دوستم یه نگاهی همو کردیم.. دوستم پرسید واکر چیه؟؟گفتم نمیدونم...

احتمالا میخواد بگه  چمدان  منو بده؛ فکر میکنه خیلی باکلاسه میگه واکر...که مثلا لاتینشو گفته باشه نمیدونه اشتباه میگه!!

بعد تازه کلی هم از این نتیجه گیریمون کیف کردیم…

 تازه دوستمم فکر کرده یه حرف بده این کلمه:))

تا اینکه خانم پیاده شد و کمک راننده واکرشو بهش داد:|

وآن جا بود که ما تازه فهمیدیم واکر چیه!!:)))

خدایی شرمنده شدم من یکی ؛خجالت کشیدم اصلا..

ولی خیلی سوتی بدی بود خییییلی:))

تو ببخش!

یه چندتا رعد و برق شدید زد...

وقتی میگم شدید یعنی شدیدا!جوری که تو تموم سنی که ازم رفته خییلی کم دیدم نمونشو!

طوری که مادر گفت نماز آیات واجب شدیم...

بعدش انتظار داشتم یه بارون خیلی شدید بیاد از همونایی که ادم دلش غش میره براش و اگه بیرون باشی قطعا موش آبکشیده میشی!اما هیچی!!

آسمون کلش ابری و تاریکه به حدی که انگار اوایل شبه!!اما بازم خبری نیس از اون  بارون...

خیلی کم!!

خدایا ببخش بر ما گناهانی را که باعث عدم بارش باران می شود!!

نوا نگار

ببار باران 

بر زمین آدم ها ..درخت ها

همه و همه به تو نیاز دارند 

به تو نیاز دارند چون آرامی.. مهربان.. فروتن.. بی منت 

می باری..

میباری بر سر کسی که عقده ها برگلو دارد  میباری بر سر کسی که دنبال  بهانه ایست برای جاری شدن اشکش، و حال به بهانه ی تو و  به همراه تو می بارد

 و میباری ؛میباری بی منت بر سر عشق باران ها  بر سرکسانی که با دیدنت ذوق و شوقشان به   وجد می آید

میباری ؛میباری بی منت حتی بر سر کسانی که  دوستت ندارد و  زیبایی بارشت  را زشت میپندارد و میگوید هوا خراب است

خراب......

 بر اساس چالش  آوانگار از رادیو بلاگی ها 

و ممنون از باران  عزیزم بخاطر دعووت*_*

(ترک سوم)

یک عدد خواهر زن هستم!

وقتی خواهرم میخواست ازدواج کنه آخرای دبستان بودم!!

یک کودک بسیار خواهر دوست..

شب خواستگاری یواشکی ادای تمام افراد خواستگار گر! رو درمی  آوردم ...و هی یکاری میکردم یا راجبشون به خواهرم حرفی میزدم که بهشون بگه نع

گفت بله و بعد عقد  مراسمی  بود که کل فامیل داماد و فامیل خودمون  اومدن خونمون ..

بچه هاشون که هم سن من یا بزرگتر بودن داشتن توی حال تلویزیون میدیدن..

من هم خیلی شیک و یواشکی رفتم کنترل رو برداشتم تا کسی نبینه و توی اتاق مهمونا  طوری نشستم که کنترل کار کنه...

اونا میخواستن فوتبال ببینن .تا با خود تی وی  میزدن شبکه سه  من هم سریعا با کنترل میزدم یه شبکه دیگه یا خاموش میکردم تلویزون رو :]

چندین  بااااار این کار و تکرار کردم ..هنوز که هنوزه قیافه ی ترس زده شون جلو چشممه هی  با تعجب و ترس انطرف و اونطرف رو نگاه میکردن ..

واقعاااااااااا ترسیده بودن

خودم و دختر خالم تو اتاق غش کرده بودیم از خنده:))

آخرش رفتن به مادرم گزارش دادن و 

مامانم به نیت پلید من پی برد و  و کنترل رو ازم گرفت و یه چشم غره ی بدی  بهم رفت و   کنترل رو بهشون داد:|

ولی خب خیلی چسبید ...راضی ام از خودم:))

یهو این خاطره یادم اومد گفتم ثبتش کنم یوقت یادم نره!

مثل آرزو ها

شالمو از سرم کنده میگه عمه میخوام من سرت کنم شالتو 

میگم خب باشه:|

به طور عجیبا و غریبا و مزخرفی شالو گذاشته رو سرم مث اونایی شدم که از پشت کوه فرار کردن...

بعد خودش میگه بح بح عزیزم مث آرزوها شدی*_*

میگم آرزو ها کین؟؟

میگه:همونایی که تو آسمونان

منظورش مثل فرشته هاست:))

+مگه این که این فرشته کوچولو از من تعریف کنه:)

+دارم به فرق شدیدی که بین این و خواهر زاده هام میذارم تو پست هاام فکر میکنم ...راجب اونا هر کدومشون یه پست گذاشتم اما این کلی از موضوع پست ها رو در بر گرفته!

چیکار میکنین شما

میگما شما چیکار میکنین یکنواخت و حوصله سربر  نباشه زندگیتون..یا حتی تر خودتون؟!:|

از سنت خجالت بکش!

چرا اکثر آدما میترسن وقتی کسی سنشون رو ازشون پرسید خیلی عادی و بدون کم و زیاد جواب بدن؟

از بس همه مون تو سر هم دیگه زدیم به خاطر این عدد

فلان سن رو داری و هیچ کار نداری...

فلان سن رو داری و کاری بلد نیستی..

یا: از سنت خجالت بکش؛ این چه کاری بود کردی؟

یا:با این همه سن روت میشه فلان کار رو بکنی؟؟

روت میشه با این سن این لباسو بپوشی؟؟

بسه بخدا...یعنی چی این حرفااا

زندگی کنیم بدون دغدغه سن و سال...

اینجوری آدم همش حسرت گذشته رو میخوره و از بالا رفتن این عدد وحشت داره!

امروز

این یه ساعت تغییر ساعت برای من اندازه ی ده ساعت نمود پیدا کرده...

حالا چقد طول بکشه خودمونو وفق بدیم با این ساعت جدید:|

آب و هوای این روزا رو خیلی دوست دارم یه هوای خنک ملیحی هست مخصوصا وقتی صبح زود پا میشی و این هوا رو نفس میکشی...هوووم 

بعد تازه بری بیرون و ببینی عه!شب قبل بارون زده در حدی که شیشه ماشینا رو گلی کرده باشه..ولی خب رفته به استقبال پاییز دیگه..

حس بهتر ترش اینه که ناراحت اول مهر و مدرسه و دانشگاه و فلان هم اتاقی نیستی...

(جمله بالا بیشتر حکم دلداری به خودمو داره شما باور نکنین!)

:)

می شود من بگویم خدایا
تو بگویی جان دل؟!
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan