من لي غیرك

این است سزای فراموش کاران...

اگه یادتون باشه گفته بودم پارسال این موقع از طرف دانشگاه  با دوستام رفتیم  مشهد 

خب در یک حرکت خیلی عجیب و غریب اکثرا 14 بهمن و فراموش کرده بودن حتی خانواده!!فقط چند نفر از عزیزانم  تبریک گفتن.

منم میخاستم یه تستی بکنم ببینم خودم نگم کسی یادش هست اصلا؟که دیدیم خیرررررررررر از این خبرا نیست:|

اره داشتم میگفتم که تبریک بهم نرسید بیشتر تر هم؛از دست اون دو تا دوست که همراهم مشهد بودن عصبی بودم جلو چشمشون هی رژه میرفتم  هی میگفتم شما نمیخاین یه چیزی به من بگین؟ اونام  انگار نه انگار!

دیگه اخر شب در حالی که ازشون قطع امید کرده بودم  پرو فایل گذاشتم تولدت مبارک من:|

که فردا صبحش دیدن پروفایل رو  و یادشون افتاد   و عرق شرم پاک کنان و ببخشید گویان  اومدن تبریک بگن که کلی براشون ادا اومدم که باهاتون قهرم و محل نذاشتم  ..(این دوستام تولدشونو کسی یادش بره قطع نخاعش میکنن پس یوقتی دلتون براشون نسوزه:))

و اما امسال: دیشب واقعا ترکوندن همه فاطمه ی عزیزمممم که یه پست مامان گذاشته بود اینستا ..که اسکرین شو بهم داد  چون خودم ندارم این برنامه رو و من چقد ذوق کردم از محبتش...همه وهمه حتی کسایی که فک نمیکردم یادشون باشه...

و  در  بیان دوستاای خیلی خیلی عزیزم که با دیدن پیام تبریکشون واقعا خوشحال شدم:) ناشناس عزیز و سحر جونم و نفس خانم گل و آرام جانم:) ممنونم ازتون..

سال ها قبل   در روز جمعه به تاریخ الان بود که متولد شدم....چقد زود زود دارم بزرگ و بزرگ تر میشم.......نسبت به این سن یه حس خلأ دارم.... یه حس بی حسی تنها حسم حس بزرگ شدنه و بالا رفتنه سنه همین!

و  این که تولدم مبارکتون باشه:))

یه دوست داشته شدن اینجوری براتون آرزو میکنم:))

 دو سه رو پیش زیاد حالم خوب نبود؛ خانواده بهم گفتن پاشو برو دکتررررر 

دختر کوچولومون فرموود :نه نبریدش دکتررر من دوووسش دااارم !!خودش خوب میشه..:))

خانواده در حالی که از پیشتیبان کوچولوم و تایید و ذوق مرگی  من حرص میخوردن دوباره گفتن: پس پاشو خونه رو جارو کن اگه خوبی :|

وایشون در دفاع از عمه ی عزیزش فرمودن:نهههههه عمم کمرش درد میگیره:))

و اینبار به شوخی و حرص محکم با دست زدن پشت کمرم !!

ایشون در حالی   داشت گریش میگرفت فرمود:عههه چرا میزنیندش و حتی بلند شد  شخص ضارب رو بزنه :))

نمیدونین چقد اونروز ذوقشو کردم:) 

این کنارم باشه کسی جرات نداره چپ نام کنه:))

قربون دوست داشتناش*_*

دختر بااااید از هر انگشتش یه هنر بباره:|

مامان خانوم یه کاموا داده دستم میگه حالا که انقددددددد بیکاری بشین اینو بباف!!

قبلا تو حرفه و فن راهنمایی یاد گرفته بودم چطوریه و بافته بودم ولی  الان کلا  یادم رفته و اصلا مدلش هم سخت تره.. 

نتیجتا بعد از,کمی,تلاش برا یاد دادن بهم به این نتیجه رسیده که کلا در باره هنر این  و صوبتا از من قطع امید کنه!!

تازه بهم میگه واقعا نمیدونستم انقد خنگ باشی|:

جدا من چرا تو این بحثا انقد ضعیفم!!

با کمی تاخیر!

دزدی

هر کسی تو خوابگاه  یا امثالش زندگی کرده قطعا زیاد با اعلامیه ی رو به رو مواجه شده!!

کلا از این سری اتفاقات زیاد میفتاد و همیشه هم یه همچین اطلاعیه ای شخص مال برده  میزد:))

بعد تازه پست واری بچه ها هم میومدن زیرش نظر میگذاشتن

مثلا: اگه پشت گوشتو دیدی کفشتم دیدی ..یا اوی دزده پالتو منم بیار:|

یکی از این دزدا اول سال کفش جدید دوستمو.. نه ببخشید هم کلاسیم رو دزدید و آخر سال کهنه و پاره شده تحویلش داد،گذاشت روی جا کفشی اتاقش:))

یکی دیگه غذای پخته و آماده رو از توی اشپزخونه روی گاز بر میداشت میرفت:| و چیز هایی دزدیده میشد که قابل گفتن نیس اصلا!!!در این حد وسیله شخصی بود!

زیادش لب تاب و گوشی بود که اگه حواست نبود یه در اتاقو شبا قفل نمیکردی صد در صد میبردن..

این عکس رو یه زمانی گرفته بودم  جز عکس هایی بود که میخاستم آپلود کنم اینجا اما وقت نکرده بودم...الان دیدمش گفتم کارمو به پایان ببرم...

+هر موقع ناراحتم گذاشتن پستی که باهاش یه لبخند رو لب کسی بیاد حالمو خیلی بهتر میکنه:)

مگه میشه آخه؟؟!!

هر چی فک میکنم هر چی تلاش میکنم نمیتونم به خودم بقبولونم که یه نفر که مثلا متولد سال هفتاده الان داره ماه ی اخر بیست و شش سالگی رو طی میکنه.....!!!!!!!

اصلا نمیتونم درک کنم ما دهه هفتادیااااا انقدر یهو کی بزرگ شدیم!!!

همه تصورم برای این سن بیست تا  سی مال دهه شصتی هاست فقط!:))

+این دی ماه خیلی داره زود میگدره یکی بگیره جلوشو!!!

دوست دارم!

میخوام یه تحریفی تو چالش 13 دلیل برای ادامه زندگی  انجام بدم و بجاش؛چند دلیل بخاطر دوست داشتن خودم بنویسم

دوست داشتن خودمون

..چیزی که هممون بهش احتیاج داریم؛ حتی قبل از فکر کردن برای ادامه زندگی  و من این روز ها بیشتر احتیاج دارم بهش..آخه احساس بی فایده بودن بدی دارم این روزا

           1)خودمو دوست دارم چون میدونم خدا هم منو دوست داره!واقعا این حس رو دارم...انقد دوستم داره که حتی  وقتی دارم یه خطایی مرتکب میشم به  یه نحوی حالمو میگیره که یعنی اوی بچه.. پاتو درست بذار...

            2)دوست دارم چون تا خودم خودمو دوست نداشته باشم به اندازه کافی کسی هم نمیتونه بهم احترام بذاره و یا دوست داشته باشه البته همه خیلی دلشون بخاد منو دوس داشته باشن:/ 

باز هم هستا اما این دو تا مهم تررینشه یعنی اصل مطلبه برام  :)

عنواااان لازم نیست !!!:

اوووم

یه سوال دارم ار قدیمی های وبم :کسایی که از قبل تر و  گذشته دنبال میکنن وبم رو

به نظرتون طرز نوشتن من فرق کرده ؟

منظورم از لحاظ شاد یا غمگین نوشتنش نیس

نوع نوشتن و سبکش ..

قبلا راحت تر مینوشتم الان یه جمله بخوام بنویسیم صد بار تغییرش میدم!!!

کلا این پست را ناشناس طور فعال میکنم که نظراتون رو درباره وب طرز بیان و اینا بگین:)

ممنون میشم:)

نان جان من

از جمله هنر های من اینه که وقتی قراره هرزگاهی  به تعداد خیلی کم درسال که خودمون نون میپزیم...من  جهت نشون دادن هنر خودم دست به کار میشم که یک عدد از اون نون ها رو به صورت دااایره ای دربیارم همچین چبزی تحویلی بدم 

تکرار میکنم این قرار بوده یه نون خانگی گرد بشه :))

نان

خیلی خوبه که خودمون برا خودمون شادی ایجاد کنیم حتی اگه دلیلش همین خراب کاری ها باشه...

تنبیه!

به نظرتون بهترین موثرترین  تنبیه برای کسی که کنکور داره و قشنگ درس نمیخونه چی میتونه باشه؟؟!!

اقا خیلی درس نخوندن و امتحان ندادن زیر زبونم مزه داده :))

(همین الان  مامانم داره غر میزنه ول کن لب تابو  پاشو درس بخون:))

هشتک من آدم نمیشم:|

روزمون مبارک

فقط و فقط پست گذاشتم که روز جهانی ته تغاری ها رو به ته تغاری های گل ؛ نازنین؛ مهربان :فدا کار ؛ از خود گذشته؛جیگر تبریک بگم:))

خودمم امروز تازه فهمیدم همچین روزی گرانقدری هست!

می شود من بگویم خدایا
تو بگویی جان دل؟!
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan