من لي غیرك

عزیزم بدم میاد ازت:)

خستم مث کسی که دانش آموز رشته  انسانی بوده بعدم تو دانشگاه کلا از ریاضی دور  بوده و الان سر و کارش افتاده به حسابداری و ریاضیش:|

از وقتی به یاد دارم ریاضیم بر وزن افتضح یفتضح افتضاح بوده...

وتنها خاطره ای که دارم از ریاضی سال چهارم دبستانمه که پا  تابلو  بودم معلمش اومد کنارم و  اروم با خودکارش زد تو کلم که بچه حواستو جمع کن

ایییش عقده ای:/

الانم سر کلاس های حسابداری که احتمالا انگشت کوچیکه ریاضی محض و اینا نمیشه  هنگ میکنم:))

داشتم به دوست جیگرم فاطمه درباره همین غر غر میکردم که تا حالا نشده تو هیچ کلاسی انقد ضعیف باشم و حس بدی دارم و اصلا یه وضعی  

اونم یه متنی برام فرستاد : به تازگی دریاقتند کسایی که از  ریاضی متنفر هستند  و مجبورند به مدت  طولانی با آن سر و کله بزنند  .. افسرده میشن و حتی به خود کشی فکر میکنن:))

و در 

آخر باید بگم که: عربی جونم دوست دارم:|

میدم بکشنت عمه!

نشستیم با برادر زاده  تخمه میشکنیم...برا این که خودش بیشتر بخوره

کاسه رو گذاشته جلو خودش و یدونش رو داده به من بقیشو خودش میخوره .بعد به من میگه بسه دیگه عمه انقد نخور دلت درد میادا!

منم یه کوچولو از کاسه برداشتم و گفتم نه  دلم درد نمیاد:))

میگه :من بابا دارم.. بهش میگم بیاد بزنتت که تخمه ها منو میخوری:|

منم گفتم  خب  اگه  بابات منو زد منم میزنمش :))

قیافش رفت تو هم و هیچی نگفت...

ده دقیقه بعدش اومده میگه عمه به آقا دزده میگم بیاد با تنفنگش بکشتت تا بمیری

میگم چرا؟

میگه چون میخوای بابا منو میزنی:))

یعنی چقد خوش مزس کل کل کردن با این بچه:))

جان جانان

مهربون ترین.. قشنگ ترین..عزیز ترین.. تنها امامی که منو به خونش دعوت کرده تا حالا..آرامش ترین..بهترین بهترینا...

خییییلی دوست دارمممم.

میلادت مبارکمون باشه...

عیدتون مبارک:)

امام من

این خواهرای من.....

این خواهرای من یه جوری میگن  مامان و بابا فقط  مال تو نیستن که همش پیش تو باشن که انگار من با  انتخاب خودم شدم بچه آخر...یا حتی تر من شوهرشون دادم تا برن اون کله شهر تا از مامان باباشون دور باشن:|

مردم  از تنهایی خب...پس از این حرف بالا مامانو نگه داشتن پیش خودشون:|

قبلنا پیش تر خواهر کوچیکه رو تحویل میگرفتن:))

یا ایها الذین احبکم

یا ایها الذین احبکم 

ای کسانی که دوستتان دارم..

 ای کسایی که همه ی دوست داشتنم  نسبت بهتون توی اعماق  قلبم جا گرفته..شاید نگم... شاید  بروز ندم..

راستش اصلا نشون دادنش رو بلد نیستم

اما بدونین خیلی بیشتر  از خیلی دوستتون دارم!

حالایی که همه ذهنشون مشغوله.. حالایی که کمتر وقت میکنیم به همدیگه محبت کنیم

یا یادمون رفته هم دیگه رو دوست داشته باشیم!و یادمون رفته مهم ترین چیز همینه نه هیچ چیز دیگه ای!

من اومدم بگم عاشقتونم عاشق تک تکتون...

تقدیم به خانواده و عزیزان جان:)

این روزا

این روزا کلا فوبی و ترس اینو دارم برم یه جا یا اصلا برم سراغ کسی رو بگیرم و اون طرف  میون حرفاش بپرسه چه خبرا چیکارا میکنی کنکوررت چی شد؟؟؟!!

ج ج چ

راستش هیچ وقت  عاشقانه نوشتنم خوب نبود همچین وقتایی مخم ارور میده حتی...

کلی فکر کردم که چی بنویسم تو این چالش.. چطوری کلمه ها رو بچینم کنار هم تا یه  توصیف قشنگ از آب در بیارم  ..

اما  در آخر  تو دعوت به نوشتن این چالش ، جام جهانی قهرمان ترین چشم ها  رو تقدیم میکنم به:پدر

 پدری که تو این اوضاع  با وجود این همه سختی.. با وجود فشاری که به کمرشون میاد  ..همه ی سعیشون اینه چشماش جلوی زن و بچش شرمگین نباشن...

اصلا قشنگ تر از این چشم ها داریم؟

دعوت شده توسط: فربانوی عزیز:)

عسلن

قبلا راجع این موضوع پست گذاشته بودم اما برمیگرده به مرداد 94 .. خیلی از کسایی که اون موقع پست رو خوندن  و کامنت گذاشتن الان نیستن که چقدم جاشون خالیه واقعا..

پس الان مطمئنا برای شما جدیده و قبلا نخوندینش:))

تازه الان هم با عکس  و ذکر مدرک کامل کردم اون  پست قدیمی رو

خوب نامه مال زمان سربازیه برادر گرام هست همون زمان که بنده هفت سالم بود و اول ابتدایی با یه دست خط خیییلی خوشگل:دی

 اون زمان آخر نامه ای که خانواده نوشتن، منم با خط خودم نوشتم تا کیف کنه خواهر عزیزش باسواد شده:))اونم چه باسوااادی

از شما هم دعوت میکنم اگه همچین دست خطی از بچگیتون دارین راجبش بنویسین و عکسشو بذارین تا بهتون بخندیم:))

پ.ن ممنون از واران عزیز که باعث یاد آوری این خاطره شد:)

ناااااامه7

یک عدد سر شلوغ هستم:دی

چند وقت پیش تو اوج بیکاری و  حوصله سر رفتن بودم  و دم به دقیقه میومدم اینجا..بعد یه مدت دیگه خسته شدم از وب گردی کردن   و دعا کردم خدایا یه کاری کن انقدددد سرم شلوغ شه اصلا وقت نکنم برم وبلاگ یا تلگرام ..مشکل پیش نیاااد ها ولی سرگرم بشم :))

مث زمان  دانشگاه که وقت نمیکردم حتی نظراتو تایید کنم ( حالا جالبه اون موقع هم  میگفتم وای کاش بشه یه روز با خیال راحت برم وبلاگ گردی)

واقعا خدا هم میمونه من چی میخوام ازش  و کدوم دعامو استجابت کنه:))

 خب الان دعام به شدت  گرفت یعنی در حدی که باید دو نفر باشم تا تو یه ساعت دو تا کار مختلف انجام بدم همشون ساعت هاش با هم تداخل داره:))

کاشکی بقیه دعاهام به همین شددددت بر آورده میشد!!!

دیگه چه خبر؟

چه خبرا خوبین 

اوضاع برقراره؟:)

می شود من بگویم خدایا
تو بگویی جان دل؟!
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan