من لي غیرك

ج ج چ

راستش هیچ وقت  عاشقانه نوشتنم خوب نبود همچین وقتایی مخم ارور میده حتی...

کلی فکر کردم که چی بنویسم تو این چالش.. چطوری کلمه ها رو بچینم کنار هم تا یه  توصیف قشنگ از آب در بیارم  ..

اما  در آخر  تو دعوت به نوشتن این چالش ، جام جهانی قهرمان ترین چشم ها  رو تقدیم میکنم به:پدر

 پدری که تو این اوضاع  با وجود این همه سختی.. با وجود فشاری که به کمرشون میاد  ..همه ی سعیشون اینه چشماش جلوی زن و بچش شرمگین نباشن...

اصلا قشنگ تر از این چشم ها داریم؟

دعوت شده توسط: فربانوی عزیز:)

عسلن

قبلا راجع این موضوع پست گذاشته بودم اما برمیگرده به مرداد 94 .. خیلی از کسایی که اون موقع پست رو خوندن  و کامنت گذاشتن الان نیستن که چقدم جاشون خالیه واقعا..

پس الان مطمئنا برای شما جدیده و قبلا نخوندینش:))

تازه الان هم با عکس  و ذکر مدرک کامل کردم اون  پست قدیمی رو

خوب نامه مال زمان سربازیه برادر گرام هست همون زمان که بنده هفت سالم بود و اول ابتدایی با یه دست خط خیییلی خوشگل:دی

 اون زمان آخر نامه ای که خانواده نوشتن، منم با خط خودم نوشتم تا کیف کنه خواهر عزیزش باسواد شده:))اونم چه باسوااادی

از شما هم دعوت میکنم اگه همچین دست خطی از بچگیتون دارین راجبش بنویسین و عکسشو بذارین تا بهتون بخندیم:))

پ.ن ممنون از واران عزیز که باعث یاد آوری این خاطره شد:)

ناااااامه7

یک عدد سر شلوغ هستم:دی

چند وقت پیش تو اوج بیکاری و  حوصله سر رفتن بودم  و دم به دقیقه میومدم اینجا..بعد یه مدت دیگه خسته شدم از وب گردی کردن   و دعا کردم خدایا یه کاری کن انقدددد سرم شلوغ شه اصلا وقت نکنم برم وبلاگ یا تلگرام ..مشکل پیش نیاااد ها ولی سرگرم بشم :))

مث زمان  دانشگاه که وقت نمیکردم حتی نظراتو تایید کنم ( حالا جالبه اون موقع هم  میگفتم وای کاش بشه یه روز با خیال راحت برم وبلاگ گردی)

واقعا خدا هم میمونه من چی میخوام ازش  و کدوم دعامو استجابت کنه:))

 خب الان دعام به شدت  گرفت یعنی در حدی که باید دو نفر باشم تا تو یه ساعت دو تا کار مختلف انجام بدم همشون ساعت هاش با هم تداخل داره:))

کاشکی بقیه دعاهام به همین شددددت بر آورده میشد!!!

دیگه چه خبر؟

چه خبرا خوبین 

اوضاع برقراره؟:)

زن آقا جون

امشب خونه ی آقاجون خدا بیامرزم برای افطار جمع بودیم با عمو ها وعمه ها و بعضی از بچه ها

هر سال یک شب از ماه رمضان همین بساطه..

یه خونه ی  کوچولو ونقلی که مهمونا مجبورن خیلی صمیمی کنار هم دیگه بشینن..

چیدن سفره ی افطار و کم کم اومدن بقیه ی عمو ها .البته سال های قبل شلوغ تر بود اما چند ساله بخاطر کمبود جا نوه های مزدوج خانواده دعوت نمیشن:)

قسمت دوست داشتنی ماجرا قسمت ظرف شستن هست .این که همه ی ظرف ها رو ببری دم حوض کوچیک توی حیاط و با زن عمو ها بشوری و به کل کل های این دو تا زن عموی تازه وارد بخندی و سر به سرشون بذاری :)) اونا هم تهدید کنن قشنگ  بشور  ظرف ها رو وگرنه میریم به شوهر آیندت اطلاع میدیم ..منم بگم نشونیش رو بده خودم میرم اطلاع میدم بهش:)

بعدش بشینی با دختر عمه ی هفت ساله ی کوچولوت که اتفاقا اسمت رو هم بلد نیست کلللی بازی کنی  جوری که موقع اومدن نذاره بیای و بگه از فردا همش  بیا خونمون:)

خدا رو شکر یدونه بزرگ تر(خانم آقاجونم که بهش میگیم زن آقاجون) هست که هنوزم گه گاهی هر چند  کم دور هم جمعمون کنه..هر چند من نوه ی ناتنیش باشم و بیشتر وقتا اسممو اشتباه بگه  ولی الان  بودنش خیلی خوبه:)

این که روز اول عید جایی هست که اولین خونه بری خیلی خوبه..

مزه چشیدن پدربزرگ مادر بزرگ رو زیاد نچشیدم..اما داشتن همچین بزرگتری تو فامیل هم خیلی شیرینه:)

کبوتر بیان

بعد مدت ها لب تاب رو روشن کردم ..   همین که  اومدم توی پنلم ..بچه داداشم اومده خونمون صدا میزنه :عشقم کجایی:)))

گاهی با الفاظی مثل عشقم.. نفسم صدا میزنه ..البته اون موقع هایی که چیزی میخواد یا این که میخواد کاری براش انجام بدی:))

حالا  در حالی که نشسته روی پام پشت سر هم داره میپرسه  

عمه این چه رنگیه؟

عمه این چیه ؟

عمه چیکار میکنی؟؟

چرا این جا نشستی  

یه روز دیگه اومده بود  اینجا منم  اتفاقا دوباره  توی  وب بودم  یه حرف خیییلی جالبی زد ..

تو قسمت مدریت اون پایین یه کبوتر هست که مثلا داره پرواز میکنه  بالای صفحه هم  یدونه پر کبوتر هست..

حالا ایشون  تا دیده این رو میفرماد عه عمه این کبوتره بال زده بالش افتاده خونی شده و تازه برا کبوتره ناراحتم میشه:)))

 عکس  پروفایل  جناب دچار رو دیده میگه عه این سوسکه؟ میگم نه کفشدوزکه...:))

پروفایل جناب مترسک رو دیده میگه عه چرا این آقاهه معلوم نیس... میگم خب دوست داره:دی

خداییش تا حالا انقد به این دقت کرده بودین؟:))

کوه گل..

کوه گل

این عکس خوشگل موشگل کوه گل هست ..در سی سخت یاسوج..اونجا باید از یه تپه یا همون کوه میرفتی بالا تا به این برکه برسی من به شخصه وسط راه چند بار خواستم بر گردم ..اما دلم نیومد:))ولی واقعا داشتم می مردم:دی

 تو راهش هم چند نفر بودن که از اونجا برمیگشتن گفتن خدا قوت حتمااااا برین خیلی خوشگله.. انتظار یه بهشت داشتم با تعریفشون:))

 این یه برکه ای بود که چون دور تا دورش کوه و گیاه گل بود خیلی قشنگ عکسش منعکس شده بود تو آب..

کوووه گل2

تصویر واضح تر:)

2222

نون و پنیر آوردیم دخترتون رو بردیم:|

 من و خواهر زن داداشی از  مقطع ابتدایی تا اول دبیرستان  همکلاسی بودیم..

اما چه همکلاسی ای؟

 جفتمون از هم دیگه بدمون میومد

 تو عالم بچگی اصلا از اون و اکیپ دوستاش خوشم نمیومد.. اذیت میکردن!

اونم فکر کنم همین حس رو  نسبت به من داشت..:))

گذشت و گذشت تا زمانی که میخواستیم داداش گلم رو زن بدیم همینجور که خانواده داشتن دختر معرفی میکردن منم اظهار فضل کردم و گقتم:  فاطمه یه آجی داره خیلی خوبه ولی نگیریتش من فاطمه رو دوست ندارم:|

حرف من تیری بود در تاریکی .رفتن خواستگاری خواهرش!

 و اتفاقا اونا هم قبول کردن:))

یادمه  شب عروسی  واقعا دوست داشتم به هر نحوی اشک خواهر زن داداشو در بیارم.تا اذیت هایی که کرده بود دوران مدرسه  رو جبران کنم:))

اما از چه طریقی؟؟

رفتم به دخترای فامیلمون گفتم بیاین شعر بخونیم..از همون شعر هایی که آخر شب عروسی میخونن..

مثل :نون و پنیر آوردیم دخترتون رو بردیم!!

یا بد ترش یه سیب و یه گلابی چادر عروس رو بیارین:))

(یادمه شب عروسی خواهرم که اینا رو میخوندن من کلی ناراحت میشدم اون لحظه   اینو یادم اومدم تا از طریقش جبران کنم)

خلاصه با همین شعر ها که مختصریش رو عرض کردم بالاخره اشکش رو در اوردم :))  آخیییییییییییش

 اما آخرش که خودمون هم میخواستیم از عروس داماد خداحافظی کنیم وقتی رفتم پیش داداشی  به شدت زدم زیر گریه! خیلی زیاد حتی بیشتر خواهز زن داداش!و به این طریق خدا بهم گفت وای بر تو باد که اشک مردمو در میاری:)

 آخه من وابستگی خیلی شدیدی بهش داشتم...

اما الان رابطه من و فاطمه تغییر کرد اصلا به بدی قبل نیست  خیلی صمیمی نیستیما .با هم خوبیم اگه کنار هم باشیم از اول تا آخرش میگم و میخندیم:)

آروم باش؛ما برگشتیم!

تو چند روز پیش هزار و سی صد بار اومدم توی قسمت انتشار پست اما گزینه انتشار زده نشد...

به همین دلیل پست طولانی خواهد بود:)

 هفته پیش پس از 16 سال با کوله باری از وسایل تو اولین اردیبهشت ماهی که تعطیل بودم رفتیم شیراااز 

 

خب زیاد فامیل داریم توی شیراز  که نه زیاد اونا میان شهر ما و ماهم که اخرین بار شونزده سال پیش بوده

پس تعجبی نداره اونا منو اشتباها  با اسم هایی مثل میترا یا شیرین صدا کنن:|

 من هی میگفتم بجا این که بریم خونه مردم بیشتر بریم بگردیم!

رفتیم بگردیم اما همش باید عجله میکردیم که مبادا دیر برسیم خونه هاشون..:/

 تخت جمشید و حافظیه و سعدیه رو سر زدیم

نگم براتون که تو تخت جمشید چطوری ابروم رفت.دو تا توریست صدام زدن میخواستن یه سوال بپرسن که من دقیق نمی فهمیدم چی میگن پس اجالتا  خنگ وار نگاشون میکردم یا میخواستم عربی حرف بزنم باهاشون:/

و بعد

آخ که چقد کیف کردم ارامگاه این دو تا شاعر...آخ که چقد دوست دارم این حافظ رو... کلی اصرار کردم که رفتیم اونجا ها!

بقیه میگفتن دو تا قبر که دیدن نداره بریم به چی سر بزنیم!:|

بعد شیراز تصمیم گرفتیم بریم بوشهر.…

هوا بس ناجوانمردانه گرم بود..

اونجا  کلی یاد فرشته افتادم هر بار که اسم المطراش  یا گناوه رو میشنیدم

 تازه کلی به خانواده پز دادم شما چطور نمی دونین المطراش چیه؟ نوچ نوچ نوچ

از راه بوشهر به دیلم هم سر زدیم..همه چی گرون بود خیییلی گرون!

ولی درریا به به واقعا به به:)

تو راه برگشت از یاسوج اومدیم ؛که خب میدونین زلزله شده بود ملت همه توی پارک خوابیده بودن..

اون شب رو با ترس و لرز گذروندیم!

تو این چند روز  سفر قیمت دلار و درهم ارز به شدت اومد بالا..سی سخت و.یاسوج زلزله اومد..هر جا میرفتیم قبلش آباد میشد به یه نحوی!

خواستم بگم ایران آروم باش ما برگشتیم:دی

همینطوری!

عکس پروفایلشو گذاشته:خدا کند به کسی چون خودت دچار شوی...

بهش پی ام دادم :خدا کنه این دعا باشه نه نفرین!!

میخنده و میگه برای تو که دعاست.

  بعضی جاها اره دعاست بعضی وقت ها نه اصلاااا:/ کاملا نفرینه:)

واقعا این جمله دعاست یا نفرین!

+پ ن

چرا یه مدته من پست این مدلی میزاررم ماجرا چیه(شکلک تفکر)

می شود من بگویم خدایا
تو بگویی جان دل؟!
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan