من لي غیرك

همینطوری!

عکس پروفایلشو گذاشته:خدا کند به کسی چون خودت دچار شوی...

بهش پی ام دادم :خدا کنه این دعا باشه نه نفرین!!

میخنده و میگه برای تو که دعاست.

  بعضی جاها اره دعاست بعضی وقت ها نه اصلاااا:/ کاملا نفرینه:)

واقعا این جمله دعاست یا نفرین!

+پ ن

چرا یه مدته من پست این مدلی میزاررم ماجرا چیه(شکلک تفکر)

سوال

یه سوال دارم 

نظرتون درباره آزمون استخدامی که آموزش پرورش برگزار میکنه چیه؟!

فرمالیزیشن؟

امروز هم جوان بودم!

امروز  در جوان ترین حالت بقیه ی عمرت هستی

دریاب...

امروز این ساعت این لحظه که تو نوشتن این پست صرف شد ... الانی که شما این پست رو میخونین ؛همگیمون تو جوان ترین لحظه عمری هستیم که قراره بگذرونیم...

 به نظرم این هم خوشحال کنندس هم ناراحت کننده ، ناراحت کننده  چون سرعت عبور و گذرش رو بیشتر درک میکنی بیشتر در گیرش میشی بیشتر میفهمی هیچکار مفیدی نکردی یا حتی بر عکس 

احتمال داره سال ها بعد حسرت الان رو بخورم و بگم کاش الان تو اوج جوونی بودم چقدر خوش میگذروندم چه کار هایی که انجام نمی دادم

مثل وقتی برادرم نگاهم میکنه و سر تکون میده و با حسرت  میگه: اگه من هم سن تو بودم.....

 یا مثل همین الانی که دارم به گذشته ای فکر میکنم که به خوبی ازش استفاده نکردم...

جدی قراره برای این لحظه و ساعتا به خدا جواب پس بدیم؟

تکرار میکنم: امروز در  جوان ترین حالت بقیه ی عمرت هستی...دریاب:)

دیدار غیر وبلاگی!

پس از بار ها قرار گذاشتن و بهم خوردن قرار و کلییییییی ماجرا بالاخره هفته پیش با  دوستان سال اول خوابگاه جمع شدیم تا بریم بگردیم تو شهر...

گرچه از هفت نفر  4 نفرمون حاضر شدیم سر قرار .

ابتدا پس از دیدن هم بعد حدود10 ماه کلی جیغ و بغل و ماچ و این حرفا 

اول رفتیم سی و سی پل و و چار باغ و هشت بهشت ....بچه ها خرید داشتن

بر عکس خیلی از دخترای دیگه من  خرید کردن و دوست ندارم  و  کاملاااا حوصلم سر میره:|

البته اگه برا خودم بخوام خرید کنم ماجرا  کاملا فرق میکنه بعله:)

فقط اونجا من دم به دقیقه  جلو آیننه مغازه ها داشتم شالمو درست میکردم تا زیر چادر خوب باشه اعصابم خورد کرد این شااااله  تو عکسا افتضاح افتاده بودم همشو پاک کردم:|

موقع ناهار هنوز هم به  رسم روزای  دانشجویی دو تا پیتزا و دو تا نوشابه گرفتیم   رفتیم نشستیم  رو چمن ها و  یکی یه نایلون گذاشتیم زیر پا  و  چهار تایی با هم خوردیم ..کاملااا صرفه جویانانه!!:دی

نصایح بسیار من سر این که  بریم کوه صفه بی نتیجه موند و  و  با اصرار  دوستان مثلا خواستیم بریم شهربازی!

سوار واحد شدیم و کلییییییییی تو راه بودیم آخرین ایسگاه که  شهر بازی هست پیاده شدیم و دیدیم زرررشک شهر بازی بستس!! پرنده همم پر نمیزد حتی..آخه قبلش پرسیده بودیم گفته بودن صد در صد بازه این ساعت

  غر غر کنان تف تو این زندگی گویان سوار واحد جلویی شدیم و کل این مسیر رو برگشتیم حدود یه ساعت راه !!!ولی از فرصت استفاده کردیم و  انقد تو واحد گفیم و خندیدیم که شده بودیم فیلم سینمایی بقیه نگامون میکردن!!

 دیگه وقت نبود بریم جای خاصی تو یه فضا سبز کوچولو پیاده شدیم  و  نشستیم تازه قشنگ دور هم جمع شدیم و پانتومیم بازی کردیم و آخرش هر کدوم رفتیم پی زندگیمون

 خلاصه کلا همش تو راه بودیم:|

مهمان از نوع ناخوانده!

امروز خانواده رفتن جایی عید دیدنی من به بهونه درس نرفتم  ناگفته نماند که بعدش داشتم وب گردی میکردم :))

که دیدم یکی زنگ آیفون رو میزنه!جواب دادم که گفت دختر خااله؟؟در و باز کن

 تو دلم گفتم یا خدا این کیه و زدم در رو..

با لباس خونه بودم تا بخوان بیان بالا از پله ها زود چادر پوشیدم..

خلاصه اومدن نشستن..

فقط یه نفرشونو یه بار دیده بودم از فامیل های مادر بودن که خیییلی کم دیدمشون و اکثرشونو.نمیشناسم.

رفتم تو اتاق سریع لباس پوشیدم اومدم شیرینی تعارف کردم سریع و زنگ زدم که زووود بیاین خووونه مهمون داریم.

دو دقیقه نشستن کلللللی از من سوال کردن یعنی سوال میپرسیدنااااا.

بعد که سوال هاشون تموم شد یهو بلند شدن رفتن:|به همین سرعت..

گفتم بابا زنگ زدم الان میان!!! جوااب داد میخواستی زنگ نزنی:))

خلاصه رفنن.. و کمی بعد مامان بابا اومدن  و  و تعجب وااار پرسیدن کی بودن؟ پس,کوشن؟ چرا رفتن ؟

من کلی  قیافشونو شرح دادم که بفهمن کی هستن:))

بعد که مامان گفت فهمیدم اون دو  تا خانوما با هم هوو بودن..وای چه مساامت آمیییز;)

تمام این مهمونی ده دقیقه طول کشید!۰

کلا من کلی ماجرا دارم با مهمان های ناخوانده!

خدای شب ها

خدا جونم

میشه بیشتر هوای بنده ها و دل هاشون رو داشته باشی؟؟

میشه؟

کاش میتونستم صداتو بشنوم..یعنی صدات چطوری میتونه باشه.....

دوست دارم فک کنم کنارم نشستی.. دوست دارم حرف بزنم جوابمو بدی ....واقعا دوست دارم جواب حرفامو بدی!

خدایا چطوریه که تو انقد آرومی؟میشه یکم از این آرامشتو بیشتر به بنده هات تزریق کنی...

دلم یه آرامشی میخاد از جنس دل آرومی های  تو...

 راستی میشه به جای اینکه دعا کنیم مهربونی رو به قلب ما برگردون ...دعا کنیم قبلش ظرفیت  بنده هات  رو بیشتر کنی که کسی ضربه نبینه؟

آخه اصلا دوست ندارم به جایی برسم که بترسم از مهربون و ساده بودن تبدیل بشم به یه قلب سنگی و از پس هر اتفاقی که در حالت عادی قلبو بلرزونه ساده  و بی تفاوت بگذرم...

خدایا هوای قلب بنده هات رو خیلی داشته باش:)

دیگه گذشت اون زمون که تو حیاط یا رو بوم...!

این خونه تکونی های این سال ها اصلا بهم نمیچسبه اصلا دوستشون ندارم!

دلیل اول دوست نداشتنم اینه که  الان یکی از مهره های اصلی هستم برای خونه تکونی :))

بچگیا تو اون خونه ی حیاط دار و باغچه دار کیف میکردم برای خودم روزای آخر سال رو  

تنها وظیفم این بود که کار خرابی نکنم که کار بقیه بیشتر نشه همین!:دی

مثلا وقتی میخواستن توی حیاط فرش بشورن ، شلپ شلپ با ذوق پاهامو محکم  میزدم رو فرش خیس از آب و تاید و بعد که لیز میشد سرسره بازی میکردم  روی فرش:))یا شلنگ اب رو میگرفتم طرف آبجی های گل و اونا هم از شرمندگیم در  می اومدن:))

یا وقتی وسایل یه اتاق رو کلا میریختن توی یه اتاق دیگه  تک تک وسایل رو برمیداشتم و چک میکردم فضولی میکردم  و چند تاییش رو هم می شکستم!  که بازم از خجالتم درمیومدن!

 نمیدونم چرا انقد ناهار های روزای خونه تکونی بهم میچسبید گرچه یه غذای ساده بود همیشه..یه فضای صمیمی ای بود همه دور هم بوی خوب

 به نظرم حتی اون موزاییک های شسته شده ی  کف اتاق و آشبزخونه هم بوی خوب میداد...

اما الان نه حیاطی هست نه اون خونه ی دوست داشتنی  با اون باغچش نه خواهر ها  و برادرم زیاد اینجا هستن که اذیتشون کنم:دی ...و مهم تر از همه  روزای بچگیی هستن که تموم شدن..

و مهم تر از همه حوصله خونه تکونی نیس خدایی:|

این یکی از پست های دوست داشتنی من بود که منو برد توی سال های بچگی:)

منتتظر زیر باران

دوباره صبح شده بود لباس‌هایم را پوشیدم و خودم را به خیابان رساندم و منتظر ایستادم تا دوستم بیاید. چند سالی بود که با هم به مدرسه می‌رفتیم... 
خانه‌شان دو خیابان با ما فاصله داشت؛ یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم به مدرسه برویم
زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی‌آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می‌داد. ده دقیقه‌ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم. انتظار وقتی سخت تر می‌شود که از آمدنش مطمئن باشی...
زمان می‌گذشت و باران بند نمی‌آمد و خبری از او نبود که نبود. نیم ساعتی گذشت و حالا دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند.
نا‌امید راه افتادم به سمت مدرسه؛ در کلاس را زدم و وارد شدم. معلم گفت ساعت خواب. چه وقت کلاس آمدن است. برو بیرون....
داشتم از کلاس بیرون می‌آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و دارد من را نگاه می‌کند. با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود....
از آن روز سال‌ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد. خیلی نباید منتظر کسی ماند. انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد....
گاهی انقدر برای کسی انتظار می‌کشی که یادت می‌رود او دارد زندگی‌اش را می‌کند و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید...!
دیدم این متن قشنگه گفتم اینجا هم به اشتراک بذارم:)

بار دیگر

هر روز یه خبر هر روز یه اتفاق  تو ایران خسته شدیم از این همه اتفاق بد...

لعنتی....

الانم سقوط هواپیما تهران یاسوج در سمیرم اصفهان...

خدایا تو رو خداااااا

توولد برای ناشناس جان

این دوست بلااگری عزیزمون ناشناس جان یه طرحی راه اداخته بود  و تو یه کار خیلی قشنگ   تولد خیلی از ما ها رو تبریک گفت...ولی خب الان به خاطر کنکورش خداحافظی کرده .

خواستم از اینجا اووووول تولدش  رو  تبریک بگممم به این دختر مهربون و با معرفت   و براش آرزوی موفقیت و خوش بختی کنم:))

و یه تشکر کوچولو برای کار قشنگش بکنم:)

ناشناس جاااان تولدت مباااارک

می شود من بگویم خدایا
تو بگویی جان دل؟!
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan