من لي غیرك

جهت عوض شدن جو!

دلم برا شعر  و ادبیات تنگ شده خیلی...

واسه چند.سال پیش که می نشستم با ذوق مشاعره گوش میدادم یا هی شعر  میخوندم و حفظ میکردم و کیف میکردم!

یه مشاعره راه بندازیم!؟

بدون شعر تکراری با اخرین حرف بیت کامنت قبلی...

تو ببخش!

یه چندتا رعد و برق شدید زد...

وقتی میگم شدید یعنی شدیدا!جوری که تو تموم سنی که ازم رفته خییلی کم دیدم نمونشو!

طوری که مادر گفت نماز آیات واجب شدیم...

بعدش انتظار داشتم یه بارون خیلی شدید بیاد از همونایی که ادم دلش غش میره براش و اگه بیرون باشی قطعا موش آبکشیده میشی!اما هیچی!!

آسمون کلش ابری و تاریکه به حدی که انگار اوایل شبه!!اما بازم خبری نیس از اون  بارون...

خیلی کم!!

خدایا ببخش بر ما گناهانی را که باعث عدم بارش باران می شود!!

نوا نگار

ببار باران 

بر زمین آدم ها ..درخت ها

همه و همه به تو نیاز دارند 

به تو نیاز دارند چون آرامی.. مهربان.. فروتن.. بی منت 

می باری..

میباری بر سر کسی که عقده ها برگلو دارد  میباری بر سر کسی که دنبال  بهانه ایست برای جاری شدن اشکش، و حال به بهانه ی تو و  به همراه تو می بارد

 و میباری ؛میباری بی منت بر سر عشق باران ها  بر سرکسانی که با دیدنت ذوق و شوقشان به   وجد می آید

میباری ؛میباری بی منت حتی بر سر کسانی که  دوستت ندارد و  زیبایی بارشت  را زشت میپندارد و میگوید هوا خراب است

خراب......

 بر اساس چالش  آوانگار از رادیو بلاگی ها 

و ممنون از باران  عزیزم بخاطر دعووت*_*

(ترک سوم)

یک عدد خواهر زن هستم!

وقتی خواهرم میخواست ازدواج کنه آخرای دبستان بودم!!

یک کودک بسیار خواهر دوست..

شب خواستگاری یواشکی ادای تمام افراد خواستگار گر! رو درمی  آوردم ...و هی یکاری میکردم یا راجبشون به خواهرم حرفی میزدم که بهشون بگه نع

گفت بله و بعد عقد  مراسمی  بود که کل فامیل داماد و فامیل خودمون  اومدن خونمون ..

بچه هاشون که هم سن من یا بزرگتر بودن داشتن توی حال تلویزیون میدیدن..

من هم خیلی شیک و یواشکی رفتم کنترل رو برداشتم تا کسی نبینه و توی اتاق مهمونا  طوری نشستم که کنترل کار کنه...

اونا میخواستن فوتبال ببینن .تا با خود تی وی  میزدن شبکه سه  من هم سریعا با کنترل میزدم یه شبکه دیگه یا خاموش میکردم تلویزون رو :]

چندین  بااااار این کار و تکرار کردم ..هنوز که هنوزه قیافه ی ترس زده شون جلو چشممه هی  با تعجب و ترس انطرف و اونطرف رو نگاه میکردن ..

واقعاااااااااا ترسیده بودن

خودم و دختر خالم تو اتاق غش کرده بودیم از خنده:))

آخرش رفتن به مادرم گزارش دادن و 

مامانم به نیت پلید من پی برد و  و کنترل رو ازم گرفت و یه چشم غره ی بدی  بهم رفت و   کنترل رو بهشون داد:|

ولی خب خیلی چسبید ...راضی ام از خودم:))

یهو این خاطره یادم اومد گفتم ثبتش کنم یوقت یادم نره!

مثل آرزو ها

شالمو از سرم کنده میگه عمه میخوام من سرت کنم شالتو 

میگم خب باشه:|

به طور عجیبا و غریبا و مزخرفی شالو گذاشته رو سرم مث اونایی شدم که از پشت کوه فرار کردن...

بعد خودش میگه بح بح عزیزم مث آرزوها شدی*_*

میگم آرزو ها کین؟؟

میگه:همونایی که تو آسمونان

منظورش مثل فرشته هاست:))

+مگه این که این فرشته کوچولو از من تعریف کنه:)

+دارم به فرق شدیدی که بین این و خواهر زاده هام میذارم تو پست هاام فکر میکنم ...راجب اونا هر کدومشون یه پست گذاشتم اما این کلی از موضوع پست ها رو در بر گرفته!

چیکار میکنین شما

میگما شما چیکار میکنین یکنواخت و حوصله سربر  نباشه زندگیتون..یا حتی تر خودتون؟!:|

از سنت خجالت بکش!

چرا اکثر آدما میترسن وقتی کسی سنشون رو ازشون پرسید خیلی عادی و بدون کم و زیاد جواب بدن؟

از بس همه مون تو سر هم دیگه زدیم به خاطر این عدد

فلان سن رو داری و هیچ کار نداری...

فلان سن رو داری و کاری بلد نیستی..

یا: از سنت خجالت بکش؛ این چه کاری بود کردی؟

یا:با این همه سن روت میشه فلان کار رو بکنی؟؟

روت میشه با این سن این لباسو بپوشی؟؟

بسه بخدا...یعنی چی این حرفااا

زندگی کنیم بدون دغدغه سن و سال...

اینجوری آدم همش حسرت گذشته رو میخوره و از بالا رفتن این عدد وحشت داره!

امروز

این یه ساعت تغییر ساعت برای من اندازه ی ده ساعت نمود پیدا کرده...

حالا چقد طول بکشه خودمونو وفق بدیم با این ساعت جدید:|

آب و هوای این روزا رو خیلی دوست دارم یه هوای خنک ملیحی هست مخصوصا وقتی صبح زود پا میشی و این هوا رو نفس میکشی...هوووم 

بعد تازه بری بیرون و ببینی عه!شب قبل بارون زده در حدی که شیشه ماشینا رو گلی کرده باشه..ولی خب رفته به استقبال پاییز دیگه..

حس بهتر ترش اینه که ناراحت اول مهر و مدرسه و دانشگاه و فلان هم اتاقی نیستی...

(جمله بالا بیشتر حکم دلداری به خودمو داره شما باور نکنین!)

:)

من که دیگر من نیستم!

یه وقتایی از این همه تغییر تو وجودت تعجب میکنی!

با خودت میگی چته بابا 

چی شده؟

الان برای من از همون وقتاست که حس میکنم از زمین تا آسمون با ادم قبل خودم فرق کردم!

بی حوصله تر..عصبی تر و...

خدایا تنهام نذار بین آدمات....

یک عدد من خوابالو

تا حالا صدبار گفتم وقتی من خوابم یا تازه بیدار شدم با من حرف مهم نزنین!!!

مثلا خوابم میان میگن  ما رفتیم فلان جا.منم با یه چشم باز یه چشم بسته  میگم باشه برین:|

اما خب وقتی بیدار شدم قطعا دنبالشون میگردم میگم عه اینا کجا رفتن بیخبر.

یا خدا نکنه  بیدارم کنند و بگن فلان کاررو بکن و من بازم با یه چشم باز و یه چشم بسته بگم باشه..

اما خب بیشتر وقتا یادم نیس چی گفته بودن اصلا...

وقتی هم اومدن میگن مگه نگفتم فلان کار رو بکنo_O

 قسمت دردناکه قضیه وقتیه که بگن از این غذا برات بذاریم یا نه؟؟منم بخاطر اینکه بیدار نشم بگم نه نمیخوام...

دیگه خودتون حدس بزنین چی میشه بعد بیدار شدنم!

قبلنم گفتم اینجا مورد داشتیم صدام زدن برای نماز صبح من بدون وضو و هیچی پتوم رو انداختم رو سرم تا نماز بخونم!

این روزا دارم خیلی سوتی میدم!!!!

بعد نوشت:

ماه محرم هم اومد...

دعا کنیم برای همدیگه:)

میشه؟

بعد از کلی نوشتن و پاک کردن کلی حرف تو اینجا ختم کلام میخوام بگم که

احتیاج به دعا دارم...

 خیلی زیاد..

میشه؟

می شود من بگویم خدایا
تو بگویی جان دل؟!
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan