من لي غیرك

جهت عوض شدن جو!

دلم برا شعر  و ادبیات تنگ شده خیلی...

واسه چند.سال پیش که می نشستم با ذوق مشاعره گوش میدادم یا هی شعر  میخوندم و حفظ میکردم و کیف میکردم!

یه مشاعره راه بندازیم!؟

بدون شعر تکراری با اخرین حرف بیت کامنت قبلی...

کشته و زخمی

خاتم الف از یه نفر نقل قول میکرد که یه مادری پای سریال کیمیا اون سکانس که برادر کیمیا رو اسیر میکنند یاد پسرش که به تازگی از دست داده  میفته و کلللی گریه میکنه بد جور و به شدت...

و  بعد خوابش میره و فرداش کلا بیدار نمیشه!…

میخوام بگم چقد صدا و سیمامونم کشته و زخمی بر جا گذاشته!

بعد به سریال پدر فکر میکنم!!!

همساده

همسایمون ساعت یک و نیم  نصفه شب اومده در خونه ما نون بگیره!!!!

یاد سریال های طنز افتادم اصلا:|

آدم شو!

من نمیدونم کی میخوام یاد بگیرم خیلی شیک و راحت بتونم بگم نع!

یا وقتی گفتم  مث چی عذاب وجدان نگیرم:|

انقد عصبی ام از خودم که دوست دارم بزنم تو گوش خودم!

مکث...

نعمت یا هدیه ای که داده بهمون و بعد بخواد پس بگیره...واقعا چقد غر میزنیم بهش...

کلی این آیه ادمو به فکر میندازه

هود

راه کو!

دیدین این بازی های کامپیوتری رو ..

وقتی گیر کردی وقتی موندی چیکار کنی  بقیه راه رو ؛وسط بازی یک کلیک میکنی 

راه و نشونت  میده،بهت میگه چیکار کنی...

الان جاییم که دوست دارم دقیقا خدا دستمو بگیره و از این مرحله رد کنه!یا حداقل بگه چیکار کنم!

سه سال و بیست و یک روز

دختر عزیز و قشنگم سلام

شاید هم اکنون که این نامه را برایت مینویسم با من قهر میباشی!

حالا بیست  و یک روز تاخیر برای تبریک  تولد   اونقدر هم  زیاد نیس بچه نباید انقد قهر کن باشد دهع:|

خب داشتم میگفتم

از روزی  که پا در عرصه ی بیان گذاشتی و این نام را برتو نهادم قرار شد اینجا شود پر از شور و شادی بدون اینکه هیچ غر و غم و غصه ای را برایت شرح دهم..دوست داشتم کسانی که میبیننت با لبخند باشد نه غم زده ترک کنندت..

اما خب همیشه اون چیزی نمیشه که آدم میخواد:))

اوایل  زیاد تحویلت نمیگرفتم و کلا یک  بعد ماه تولد  رونق گرفتی و شروع به بزرگ شدن کردی...

 من لی غیرک جان عزیزم سه  سال و بیست و یک  روزگیت مبارک:)

چقدر زود بزرگ شدی تو؟

ممنون از دوستان عزیزی که تو این سه سال  یا دیر تر همراه  این وبلاگ بودن ..

:)

 ناشناس  فعاله اگه مطلبی حرفی داشتین من لی غیرک سه ساله  رو مهمون کنید:)

عزیزم بدم میاد ازت:)

خستم مث کسی که دانش آموز رشته  انسانی بوده بعدم تو دانشگاه کلا از ریاضی دور  بوده و الان سر و کارش افتاده به حسابداری و ریاضیش:|

از وقتی به یاد دارم ریاضیم بر وزن افتضح یفتضح افتضاح بوده...

وتنها خاطره ای که دارم از ریاضی سال چهارم دبستانمه که پا  تابلو  بودم معلمش اومد کنارم و  اروم با خودکارش زد تو کلم که بچه حواستو جمع کن

ایییش عقده ای:/

الانم سر کلاس های حسابداری که احتمالا انگشت کوچیکه ریاضی محض و اینا نمیشه  هنگ میکنم:))

داشتم به دوست جیگرم فاطمه درباره همین غر غر میکردم که تا حالا نشده تو هیچ کلاسی انقد ضعیف باشم و حس بدی دارم و اصلا یه وضعی  

اونم یه متنی برام فرستاد : به تازگی دریاقتند کسایی که از  ریاضی متنفر هستند  و مجبورند به مدت  طولانی با آن سر و کله بزنند  .. افسرده میشن و حتی به خود کشی فکر میکنن:))

و در 

آخر باید بگم که: عربی جونم دوست دارم:|

میدم بکشنت عمه!

نشستیم با برادر زاده  تخمه میشکنیم...برا این که خودش بیشتر بخوره

کاسه رو گذاشته جلو خودش و یدونش رو داده به من بقیشو خودش میخوره .بعد به من میگه بسه دیگه عمه انقد نخور دلت درد میادا!

منم یه کوچولو از کاسه برداشتم و گفتم نه  دلم درد نمیاد:))

میگه :من بابا دارم.. بهش میگم بیاد بزنتت که تخمه ها منو میخوری:|

منم گفتم  خب  اگه  بابات منو زد منم میزنمش :))

قیافش رفت تو هم و هیچی نگفت...

ده دقیقه بعدش اومده میگه عمه به آقا دزده میگم بیاد با تنفنگش بکشتت تا بمیری

میگم چرا؟

میگه چون میخوای بابا منو میزنی:))

یعنی چقد خوش مزس کل کل کردن با این بچه:))

جان جانان

مهربون ترین.. قشنگ ترین..عزیز ترین.. تنها امامی که منو به خونش دعوت کرده تا حالا..آرامش ترین..بهترین بهترینا...

خییییلی دوست دارمممم.

میلادت مبارکمون باشه...

عیدتون مبارک:)

امام من

این خواهرای من.....

این خواهرای من یه جوری میگن  مامان و بابا فقط  مال تو نیستن که همش پیش تو باشن که انگار من با  انتخاب خودم شدم بچه آخر...یا حتی تر من شوهرشون دادم تا برن اون کله شهر تا از مامان باباشون دور باشن:|

مردم  از تنهایی خب...پس از این حرف بالا مامانو نگه داشتن پیش خودشون:|

قبلنا پیش تر خواهر کوچیکه رو تحویل میگرفتن:))

می شود من بگویم خدایا
تو بگویی جان دل؟!
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan