من لي غیرك

کوه گل..

کوه گل

این عکس خوشگل موشگل کوه گل هست ..در سی سخت یاسوج..اونجا باید از یه تپه یا همون کوه میرفتی بالا تا به این برکه برسی من به شخصه وسط راه چند بار خواستم بر گردم ..اما دلم نیومد:))ولی واقعا داشتم می مردم:دی

 تو راهش هم چند نفر بودن که از اونجا برمیگشتن گفتن خدا قوت حتمااااا برین خیلی خوشگله.. انتظار یه بهشت داشتم با تعریفشون:))

 این یه برکه ای بود که چون دور تا دورش کوه و گیاه گل بود خیلی قشنگ عکسش منعکس شده بود تو آب..

کوووه گل2

تصویر واضح تر:)

2222

به نظرتون…؟

اگه یه دختری ازتون بپرسه به نظرتون من برم درس بخونم،لیسانس بگیرم یا به جای خرج دانشگاه با پولش مغازه بزنم کار کنم...کدومو پیشنهاد میدین بهش؟؟و چرا؟

 +دوستان نماز روزتون قبول :)

التماااس دعا ^_^

نون و پنیر آوردیم دخترتون رو بردیم:|

 من و خواهر زن داداشی از  مقطع ابتدایی تا اول دبیرستان  همکلاسی بودیم..

اما چه همکلاسی ای؟

 جفتمون از هم دیگه بدمون میومد

 تو عالم بچگی اصلا از اون و اکیپ دوستاش خوشم نمیومد.. اذیت میکردن!

اونم فکر کنم همین حس رو  نسبت به من داشت..:))

گذشت و گذشت تا زمانی که میخواستیم داداش گلم رو زن بدیم همینجور که خانواده داشتن دختر معرفی میکردن منم اظهار فضل کردم و گقتم:  فاطمه یه آجی داره خیلی خوبه ولی نگیریتش من فاطمه رو دوست ندارم:|

حرف من تیری بود در تاریکی .رفتن خواستگاری خواهرش!

 و اتفاقا اونا هم قبول کردن:))

یادمه  شب عروسی  واقعا دوست داشتم به هر نحوی اشک خواهر زن داداشو در بیارم.تا اذیت هایی که کرده بود دوران مدرسه  رو جبران کنم:))

اما از چه طریقی؟؟

رفتم به دخترای فامیلمون گفتم بیاین شعر بخونیم..از همون شعر هایی که آخر شب عروسی میخونن..

مثل :نون و پنیر آوردیم دخترتون رو بردیم!!

یا بد ترش یه سیب و یه گلابی چادر عروس رو بیارین:))

(یادمه شب عروسی خواهرم که اینا رو میخوندن من کلی ناراحت میشدم اون لحظه   اینو یادم اومدم تا از طریقش جبران کنم)

خلاصه با همین شعر ها که مختصریش رو عرض کردم بالاخره اشکش رو در اوردم :))  آخیییییییییییش

 اما آخرش که خودمون هم میخواستیم از عروس داماد خداحافظی کنیم وقتی رفتم پیش داداشی  به شدت زدم زیر گریه! خیلی زیاد حتی بیشتر خواهز زن داداش!و به این طریق خدا بهم گفت وای بر تو باد که اشک مردمو در میاری:)

 آخه من وابستگی خیلی شدیدی بهش داشتم...

اما الان رابطه من و فاطمه تغییر کرد اصلا به بدی قبل نیست  خیلی صمیمی نیستیما .با هم خوبیم اگه کنار هم باشیم از اول تا آخرش میگم و میخندیم:)

آروم باش؛ما برگشتیم!

تو چند روز پیش هزار و سی صد بار اومدم توی قسمت انتشار پست اما گزینه انتشار زده نشد...

به همین دلیل پست طولانی خواهد بود:)

 هفته پیش پس از 16 سال با کوله باری از وسایل تو اولین اردیبهشت ماهی که تعطیل بودم رفتیم شیراااز 

 

خب زیاد فامیل داریم توی شیراز  که نه زیاد اونا میان شهر ما و ماهم که اخرین بار شونزده سال پیش بوده

پس تعجبی نداره اونا منو اشتباها  با اسم هایی مثل میترا یا شیرین صدا کنن:|

 من هی میگفتم بجا این که بریم خونه مردم بیشتر بریم بگردیم!

رفتیم بگردیم اما همش باید عجله میکردیم که مبادا دیر برسیم خونه هاشون..:/

 تخت جمشید و حافظیه و سعدیه رو سر زدیم

نگم براتون که تو تخت جمشید چطوری ابروم رفت.دو تا توریست صدام زدن میخواستن یه سوال بپرسن که من دقیق نمی فهمیدم چی میگن پس اجالتا  خنگ وار نگاشون میکردم یا میخواستم عربی حرف بزنم باهاشون:/

و بعد

آخ که چقد کیف کردم ارامگاه این دو تا شاعر...آخ که چقد دوست دارم این حافظ رو... کلی اصرار کردم که رفتیم اونجا ها!

بقیه میگفتن دو تا قبر که دیدن نداره بریم به چی سر بزنیم!:|

بعد شیراز تصمیم گرفتیم بریم بوشهر.…

هوا بس ناجوانمردانه گرم بود..

اونجا  کلی یاد فرشته افتادم هر بار که اسم المطراش  یا گناوه رو میشنیدم

 تازه کلی به خانواده پز دادم شما چطور نمی دونین المطراش چیه؟ نوچ نوچ نوچ

از راه بوشهر به دیلم هم سر زدیم..همه چی گرون بود خیییلی گرون!

ولی درریا به به واقعا به به:)

تو راه برگشت از یاسوج اومدیم ؛که خب میدونین زلزله شده بود ملت همه توی پارک خوابیده بودن..

اون شب رو با ترس و لرز گذروندیم!

تو این چند روز  سفر قیمت دلار و درهم ارز به شدت اومد بالا..سی سخت و.یاسوج زلزله اومد..هر جا میرفتیم قبلش آباد میشد به یه نحوی!

خواستم بگم ایران آروم باش ما برگشتیم:دی

می شود من بگویم خدایا
تو بگویی جان دل؟!
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan