من لي غیرك

خدای شب ها

خدا جونم

میشه بیشتر هوای بنده ها و دل هاشون رو داشته باشی؟؟

میشه؟

کاش میتونستم صداتو بشنوم..یعنی صدات چطوری میتونه باشه.....

دوست دارم فک کنم کنارم نشستی.. دوست دارم حرف بزنم جوابمو بدی ....واقعا دوست دارم جواب حرفامو بدی!

خدایا چطوریه که تو انقد آرومی؟میشه یکم از این آرامشتو بیشتر به بنده هات تزریق کنی...

دلم یه آرامشی میخاد از جنس دل آرومی های  تو...

 راستی میشه به جای اینکه دعا کنیم مهربونی رو به قلب ما برگردون ...دعا کنیم قبلش ظرفیت  بنده هات  رو بیشتر کنی که کسی ضربه نبینه؟

آخه اصلا دوست ندارم به جایی برسم که بترسم از مهربون و ساده بودن تبدیل بشم به یه قلب سنگی و از پس هر اتفاقی که در حالت عادی قلبو بلرزونه ساده  و بی تفاوت بگذرم...

خدایا هوای قلب بنده هات رو خیلی داشته باش:)

دیگه گذشت اون زمون که تو حیاط یا رو بوم...!

این خونه تکونی های این سال ها اصلا بهم نمیچسبه اصلا دوستشون ندارم!

دلیل اول دوست نداشتنم اینه که  الان یکی از مهره های اصلی هستم برای خونه تکونی :))

بچگیا تو اون خونه ی حیاط دار و باغچه دار کیف میکردم برای خودم روزای آخر سال رو  

تنها وظیفم این بود که کار خرابی نکنم که کار بقیه بیشتر نشه همین!:دی

مثلا وقتی میخواستن توی حیاط فرش بشورن ، شلپ شلپ با ذوق پاهامو محکم  میزدم رو فرش خیس از آب و تاید و بعد که لیز میشد سرسره بازی میکردم  روی فرش:))یا شلنگ اب رو میگرفتم طرف آبجی های گل و اونا هم از شرمندگیم در  می اومدن:))

یا وقتی وسایل یه اتاق رو کلا میریختن توی یه اتاق دیگه  تک تک وسایل رو برمیداشتم و چک میکردم فضولی میکردم  و چند تاییش رو هم می شکستم!  که بازم از خجالتم درمیومدن!

 نمیدونم چرا انقد ناهار های روزای خونه تکونی بهم میچسبید گرچه یه غذای ساده بود همیشه..یه فضای صمیمی ای بود همه دور هم بوی خوب

 به نظرم حتی اون موزاییک های شسته شده ی  کف اتاق و آشبزخونه هم بوی خوب میداد...

اما الان نه حیاطی هست نه اون خونه ی دوست داشتنی  با اون باغچش نه خواهر ها  و برادرم زیاد اینجا هستن که اذیتشون کنم:دی ...و مهم تر از همه  روزای بچگیی هستن که تموم شدن..

و مهم تر از همه حوصله خونه تکونی نیس خدایی:|

این یکی از پست های دوست داشتنی من بود که منو برد توی سال های بچگی:)

منتتظر زیر باران

دوباره صبح شده بود لباس‌هایم را پوشیدم و خودم را به خیابان رساندم و منتظر ایستادم تا دوستم بیاید. چند سالی بود که با هم به مدرسه می‌رفتیم... 
خانه‌شان دو خیابان با ما فاصله داشت؛ یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم به مدرسه برویم
زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی‌آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می‌داد. ده دقیقه‌ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم. انتظار وقتی سخت تر می‌شود که از آمدنش مطمئن باشی...
زمان می‌گذشت و باران بند نمی‌آمد و خبری از او نبود که نبود. نیم ساعتی گذشت و حالا دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند.
نا‌امید راه افتادم به سمت مدرسه؛ در کلاس را زدم و وارد شدم. معلم گفت ساعت خواب. چه وقت کلاس آمدن است. برو بیرون....
داشتم از کلاس بیرون می‌آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و دارد من را نگاه می‌کند. با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود....
از آن روز سال‌ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد. خیلی نباید منتظر کسی ماند. انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد....
گاهی انقدر برای کسی انتظار می‌کشی که یادت می‌رود او دارد زندگی‌اش را می‌کند و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید...!
دیدم این متن قشنگه گفتم اینجا هم به اشتراک بذارم:)
می شود من بگویم خدایا
تو بگویی جان دل؟!
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan